آوای آزاد »  شاعران » یدالله رویایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختر تصویر

4
 تا نسوزم در حریق خون خود
باز شد در گوشتم سیلاب خواب
خواستم عریان شوم از خویش باز
 بامگی از ایینه می دادم خطاب
های خواب آلود عابر زینهار
 بی خبر بر پله های خواب پا مگذار
که دیار وحشی رنگ است آنجا
که به چشم کس نجوشد انتظار تو
که تپیدن های دل ها زمزمه ی سنگ است آنجا
قصر ها آوار گشته
فصل ها بیدار گشته
 زینهار
شهر رویا دیر گاهی شهر خاموشی است
 آشنایی هاش آغاز فراموشی است
در من این فریادها از چیست باز ؟
چیست می پیچد به ساق نرم خواب؟
در سکون پرده هایم اضطراب ؟
 ناخنی هشیار افسون می کند
 شط تاریک ستون پشت من
یا فشار گرم دستی می برد
خواب هذیان برده انگشت من
 باز گرد ای دیر مانده بر سر اوهام
ریگ باران دیده و پا خورده ی آن برکه گوهر نیست
 وهم را پیش از تو ای بسیار کاویدند
جستجوها را به غیر از جستجو پایان دیگر نیست
گر سراغ عشق می خواهی
بالشی سنگی است در ویرانه های گم
رهروان خسته را مژده دروغ یکدم آسودن
آه بیوده ست
مهر ورزیدن
 با کسی بودن
رنج بردن را به رنج دیگر آلودن
راستی را چیست عشق آموختن
 حیله ای بر حیله های زندگی اندوختن
 سوختن


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009