آوای آزاد »  شاعران » یدالله رویایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختر تصویر

3
ماورای روشن اینه را
سایه ای آشفته کرد از دور دست
پر زد از اقصای آن دشت زلال
دختر تصویر را درهم شکست
شکوه ای بیدار شد در پوستم
 اندهی لغزید روی دستهام
 آه ! اگر باز آشنا می آمدم
 آن خیال خالی رویای خام
روزنی خندید و آوار صدا
 آستان نور را لبریز کرد
 یک دهان باز در متن غبار
طعنه ای را خواند
ای آزرده مرد
 مانده ای بس در خم بیراهه مشتاق نگاه مهربان سنگ
 در اشاره های گرم آفتاب و رنگ
در زبان بوته و تصویر مانده
خط هر سودا !‌ خطا خوانده
با کدامین مژده رویا گرم می داری ؟
 خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری ؟
رو سرودت را به مهر آب ها بسپار
 اینجا همزبانی نیست
قصه ی پاک نوازش را به دست خواب ها بسپار
 اینجا مهربانی نیست
با وزش های دراز آه من
 اینه ام چون غروبی تار شد
دست بردم تاغبارش بسترم
طعنه ای باز ن میان بیدار شد
ای به جان خاموش
ای به تن خسته
 دیرگاهی چشم بر نقش سحر بسته
 دور را پاییده چون گوش خروس صبح
خوانده ناهنگام با هر بانگ کز دور آشنا اید
هی به خود بسپار بسیار گفته : شب نمی یاید
 آرزو گم کرده ای بس مانده حیران : از چه جویی
با که پویی راه
با سر سودایی خود در کلاف دیگران گم
 روزگاری تاج خونین کرده از منقار دوست
با کوبیده به بام روشن همسایه : کان گم کرده اوست
 اینک از این اینه در این خلیج ساکن و آرام
 با کدامین دختر تصویر رویا گرم می داری ؟
 خشکسار اشتیاقت را نهال وعده می کاری ؟
با تپش های دل تو هیچ دل را گرمی پرواز نیست
 هیچ کس با دیگری دمساز نیست
 یکدم از چشمم قطار روزها
چون تبی تابید و چون دودی گذشت
در تنم هر چه زمان بود ایستاد
 چهره ام سیراب سال و ماه گشت
پیر گشتم چون زمین دیر سال
 پیری صد ریشه در من می دمید
لحظه ای با هر چه ماندم ناشناس
نبض من در قرن دیگر می تپید


 
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009