آوای آزاد »  شاعران » یدالله رویایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

10

در باز بود اما
 بسیار دور بود
 ما با نقیب قافله می رفتیم
 و خون ما که بوی سرخ حماسه داشت
مار و سراب را
 تا انتهای حافظه می برد
 در انتهای حافظه لبخند جرعه با ما مبادله ی رؤیا می کرد
 در انتهای حافظ لبخند جرعه شط خشک نفهمیدنی می شد
 در انتهای حافظه از هیچ کس سؤال نمی کردیم
 در انتهای حافظه لبخند می شدیم
 ما را نقیب قافله با باد های کاهل می برد
 و بوی سرخ جرعه در باد
 رفتار ابرهای کاهل را
 مست می کرد
 شن را سکونت شادی های قدیمی بود
 و ما میان شن هایی مستعمل
 و چیزهایی از شن می رفتیم
 پخش سکوت بود و حریق دقیقه های کویری
در باز بود اما
 بسیار دور بود
 ما از برای حرف های کمی بسیار می رفتیم
 بر چهره هامان حوادث تقلید می گذشت
 بر چهره هامان رضایت ما منطقی نداشت
 گویی زمین برای ما می چرخید
 سقف پرنده های دراز
و جذبه ی غذاهای آفتابی
 با آسمان صدای ما را قاطی می کرد
 و با صدای آن جهانی ما
 مار و سراب
 می آمیخت
 و در سراب عصمت گنگی
آرمیده بود
 و با سراب
 محض متروک
 چشم نگاه گیر ماران بود
 چشم نگاه گیر ماران
انگور باغ های عدن بود
 که راه را محیط اساطیر می کرد
و راه ،‌مهربان بود
 و راه
 نالان حرکت و هیجان بود
 بر جلگه ها
 گروه خیال انگیز سنگ ها
 افتاده بود
 و از پیچش برهنه ی چنبر ها
 گرداب فلس های رنگین
 بازوی نور برمی خاست
 و زهر ،‌زهر پنهان
 در زیر پوست های تزیینی
با ما می آمد
 و خاطرات پاشنه ها را
 تنها در انتهای هر ره
 کامل می کرد
 همواره ترس
در انتها فرود می اید
ای روح رهسپار
 ای مار
 همهمه ی غضروف
وقتی که ترس نامش را گفت
 از ترس مست گشتیم
 و از هزار پاشنه
 ناگاه
مد عظیم زهر
بالا آمد
 و سینه ی م مفخم یاران
هفتاد فرسخ درد را
 تا انتهای ضلع شکست
برد
 شن با نقیب قافله از راه ماند و
 ما
 افسار برگرفتیم
 و چهارپایمان را
 به صیقل سپیده دم بستیم
 و مثل نقطه ی تعلیق
 ماندیم
 در انتهای حافظه لبخند جرعه لطمه خورده و رنجور بود
 و جرعه ،‌در سیاهی احشا یأس
 با ما از انتقامی عاجز
 تجارت معنی می کرد
 و شب ستاره ها را در شاخه ها
 پرتاب می کرد
 و باد بادی اش را مغرور بود
 و باد شور بود
 در انتهای حافظه در باز بود ، اما
 بسیار دور بود
خون در تمام اینه ها جاری بود
 و روز
 روی سایه ی خود
 واژگون شده بود
 همواره دسته هایی از دستمزد
 با کفش هایی از دشنام
 خواب کناره ها را
 آشفته می کردند
 و بر عبور
 حاشیه ای از خون
 می دوختند
 و گوشت های ساطوری
 بر نیمکت های عذاب
 پیغام می نوشتند
 و از درخت خشک رؤیا
 در خواب راهروهای میله ای
 و از قصر خون منجمد سرهایی
 که خوابشان را
 شب ها ، میان موهاشان پرت می کردند
 قفل و قلاده می رست
ما روی وحشی در هم کوفته
 خم شده بودیم
 و روز روی سیاه ی خود شب ترین شب ها بود
 برگرد
ای کاروان خسته ،‌برگرد
 ذهن نمک عقیم و نازاست
 زیبایی ذغال را
 آتش
طی کرده است
 و ماهیان قرمز شب را ستاره ها
 ترسانده اند
ای ذهن
 ای زخم منتشر
 صبر میان تهی را
 از مزرعه نمک بردار
 زیرا سراب های قدیمی حالا در آب های تو جاری است
 برگرد
 اینجا طبیعت
انسان که می نمود
طبیعی نیست
 اینک که گاو های معطر
در راه منقلاب
 طرح ئ تپاله می ریزند
 و جغد های قانونی
 با عنکبوت ها
 برنامه می نویسند
 تا دوستان جنایت را
در حلقه ی حمایت گیرند
 و ایستاده ها
 نشسته اند
 و انزوای من
 بوی کاغذ گرفته است
ای دوست بیا تا صدای بلبل هایی را بشنویم که می گویند د قدیم می خوانده اند !‌ تکیه ی ما دیگر لبخند تو را تقلید می کند ، تکیه ما با خواهران دفاع ، با هذیان حصبه و آرد های سپاه ، با نسیم سبک بر ویرانه های سبکبار ، بیا و طاق نماد ها را آب و جارو کن که کبوتران روحانی مسجد هنوز نور محراب را در بال هایشان دارند و جهان جامد ما را به عبوری دیگر می خوانند ، به عبوری از دیگر ، از حجم ، که فاصله را در گذر از ما بی فاصله می کرد و در گذار از ذهن ما ، هشتی تاریکی بود ، ای دوست دستهای مرا پر کن ، مرا از شکل عبور ده ، که هر شکل بهاری است و شورشیان زیر سقف بهار تناسب انگشتان تو را به انتظار نشسته اند ، که در اینجا هر چیز ساخته از انتظار است ، و حتی این سکوت تحت الفظی که به حس شنوایی اش می بالد و عطر دوردست را می شنود که خط تقسیم را از برلن و ویتنام پاک می کنند . آه که من هنوز بیمار رؤیاییم ، که من هنوز آسمان را با خیال های خیس حدس می زنم ، چه شبنم دردی در حرف من بخار می شود ای دوست ! ای دوست بیا و هی هی رمه های عادت من شو که من هنوز بر شن های هموار دل به جاپاهیی بسته ام که عزیمت ما را با خود می برند ، فضاهای زمینی خالی است و جاده هایی که بر خیال کودکی من حکومت می کنند به سرزمین بایری می روند که انکارشان می کند ، دیگر هیچ سرابی در طول فرسخ های سپید نمی روید و واحه های متروک را استخوان های خشک و قدیمی را گرفته است . من نمک و شن نوشیده ام و گوشتم در خواب قهوه ای زخم ها ، پوست مرا به تولدی تازه تعریف می کند . گوش کن ، صدای رشد می اید ! «‌رؤیا » ی دیگری است که شاید در جامه ی توری کدام باد دلتنگ من است ! ای دوست بیا که آمدنت را کوچه به اشتیاقی بزرگ استاده است ، بیا که پنجره ای تنها ،‌ برای تو از دیوار ، پر می گیرد ، پر می گیرد ، و ملافه های سفید ، کتاب های سیاه ، و شکا ف های نگاه به بیهودگی گله های آدمی فرو می افتند و سایه ای که می گریزد از بازوی پنجره ، نگاه کن ، اینک کوچه اش را در برابر دریا می بیند ، و رهسپار ساحل سرگیجه
ایا کسی است
 که از دریا
 پایین می اید ؟
 زیرا زبان آب
 الفبای تازه ی اعماق را
 به من آموخت
من در کدام ساحل
پیوند شکل و حرکت را دیدم
 و پاره های مطلق را
 کز هم گسیخته می شد ؟
 و آن کدام ساحل ههمواره با من می گفت
 ایا قنات های تو دردهای کویر را خواهند نوشید ؟
 اعصاب من مگر بر شن ها
 آرام گیرند

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009