آوای آزاد »  شاعران » سبحان معظمی گودرزی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

و نه دیگر هرگز

و نه دیگر هرگز
هیچ مپندار که باز
می بری دل با ناز
هیچ میندیش که بیش
سردهم آن آواز
اگر آوازی بود
دل من تنگ نبود
دل تو سنگ نبود
نغمه دلهامان بجز آهنگ نبود
من چه بیدل بودم
با تو می گفتم من
از غبار این تن
پر غم و پر شیون
و نه دیگر هرگز
هیچ نباشد آغاز
که تو را گویم راز
تو چو بومی بودی
که به تو رنگ زدم
من چو سازی بودم
به تو آهنگ زدم
ولی افسوس چرا
تو به من سنگ زدی،
بشکستی آن ساز
من چه نادان بودم
بیخود از جان بودم
که بجانم بستم آتش عشقت را
عاقبت فهمیدم از چه نالان بودم
آتش سردت را همچو باران بودم
تو مرا یاد نکردی هرگز
من از این تنهایی مست و لنگان بودم
نه
نه دیگر هرگز
سخن از عشق نباشد دیگر
سوی این غمکده سرد و تُنُک
عابری از سفر دور و دراز
راه نیابد دیگر
دوستی زمزمه عشاق است
غزل از دوستی و عشق و وفا
بیش از این پیش دلم
کس نخواند دیگر
من بیدل را چه به عشق؟
سوته دل را چه به دوست؟
من چه کارم با اوست؟
دگرم هیچ کسی
دوست نداند دیگر
همرهم تا فردا
کس نماند دیگر
آسمان را دیدم
بی هوا باریدم
آسمان دلم اکنون
ابر ندارد دیگر
تا زمانی شاید
دل نبارد دیگر
بر زمینی سنگی
هیچ نکارد دیگر
نه
نه دیگر هرگز
به دلم مُهر محبت نزنید
من نخواهم
با مِهر
بر سرم دست مروت نکشید
بجز این دل هرچه دارم ببرید
دست به این ساز بلاهت نزنید
به دلم رنگ غنیمت نزنید
کز صفا و انس و الفت هرچه بود
رهگذاری ز بساطم بربود
از سرورش حتی بر فغانم نسرود
هیچ نماندم دیگر
جان من هیچ مگو
بی دلم تک بگذار
تا به فردایی دور،
تا قیامت بدرود
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009