آوای آزاد »  شاعران » سبحان معظمی گودرزی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم آزرد

دلم آزرد، شکست
بوف شوم شبگرد، بر لب بام نشست
ناگهان دست کدامین منحوس
راه عمرم بربست؟
چه شده‌استت ای مرد؟
ز چه رو رویت زرد؟
می‌برد بی برگرد
آنکه روزی آورد
من به این دلهره ها می گویم
- خسته از هرچه بنامندش عشق
مانده از وسوسه گرم تپش -
بس کنیدم دیگر
- ای خدارا، سخت است-
پس چه شد آن تابش؟
پس چه شد فکر عبث آسایش؟
ولی افسوس کنون
به غمم بوفِ عبس می خندد
نگهم رو به افق می بندد
ای خدایا، سخت است!
سر سودایم نیست
دلم انگار شکست،
پر پروازم نیست
در عبور از این شب،
جز خودتیارم نیست

شکرت ای دوست
عجب!
این چه خوش پایانیست
وین چه نیک آغازیست!...
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009