آوای آزاد »  شاعران » سبحان معظمی گودرزی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

هان ای دل اسیر

هان ای دل اسیر!
بنگر بر آسمان
کابر سترگ پیر
بر پهنه کویر
می گرید و هنوز
از سوز عاشقی قلبی شکسته است
در کنج بی کسی مردی نشسته است
هان ای دل اسیر!
صبحی اگر دمید
بادی اگر وزیدیاد رفیق پیر،
دریاب و سربگیر
برخیز و زنده باش،
سوی وفا بگیر
هان ای دل اسیر!
گفتم که خسته ام!
گفتم شکسته ام
پس چیست سستی ات؟
کم بود هستی ات؟
بس کن که دیگرم شوق وفا گذشت
بر لوح سینه ام خوف بلا نشست
هان ای دل اسیر!
حرفم به خود بگیر!
تا گویم و هنوز
ترسم زحال تو –یا از خیال خود -
کآخر بدون بال
گردم وبال تو
افتم ز بال تو
هان ای دل اسیر!
رنجاندییار پیر
روی دگر گزین،
سوی دگر بگیر
کینجا ستاره مرد
باد بهاره مرد
کم سویی دو چشم
با خود نظاره برد
هان ای دل اسیر!
از کرده عبرت گیر
شاید که عاقبت
بگشودی بند و گیر
وین جان خسته را
کوچاندی از کویر...
هان ای دل اسیر...
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009