آوای آزاد »  شاعران » سبحان معظمی گودرزی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوله بار برف

بیدار شو عزیز
بر رخوت این روزگار غریب آب سردی بریز
قصه رفتن تو تلخ است و غمبار
غصه دوری تو اما بی اختیار
برفی که روزی تو را برد،
اکنون هربار با خود توشه ای همراه می آورد
کوله باری ازیاد و اشک و آه
ای برف!
ببین چه چیز را بردی و اکنون چه می آوری برایم!
و من باز هم به سپیدی تو می اندیشم
به پاکیت
و به شرمی که ازدیدن ناپاکی های زمین در تو نفوذ می کند
تا چند روزی بنشینی و سپس از شرم ذوب شوی
آری!
تو او را بردی
و تو را چیزی خواهد برد که من شرمش می نامم
پاک باش و دیرزی!
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009