آوای آزاد »  شاعران » سبحان معظمی گودرزی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

.نگاهم کن

نگاهم کن نگاهم کن
نظر بر این نگاه بی پناهم کن
نمی بینی مگر بی تو دلی نیست
دگر مارا چراغ محفلی نیست
گرم صوتی رسد از جانب دوست
سرابی از صدای بیدلی نیست

نگاهم کن نگاهم کن
نظر بر این فغان صامتم کن
نمی بینی مگر دردم خموش است
مرا هردم نشان غم به گوش است
صدایی گر رسد روزی به من هم
سحرگاهان ندای می بنوش است

نگاهم کن نگاهم کن
تو می بینی چگونه است
جهان بی تو
زمان بی تو نگون است
دلم خسته
تنم خسته
سپاه غم توگویی
زنجیر بر پیکرم بسته
در این زندان غم گویی اسیرم
نمی آید برون زاینجا نفیرم
زمان اینجا برایم سخت دیر است
همه کارم فغان وقت گیر است
نه من تنها به کنج غم گرفتار
که یاران را همای دل اسیر است

نگاهم کن نگاهم کن
نگاه تو چو پرواز
صدایم کن صدایم کن
صدای تو چو آواز
نوای صبح تو چون نغمه ساز
چو آید بانگ تو سویم در این دیر
رها سازد زغم تن را چو آغاز

نگاهم کن نگاهم کن
نگاه تو چو مهتاب
سلام تو در این شب همچو شبتاب
سکوتت را نمی خواهم شنیدن
نمی تابم به تار غم تنیدن
رهاسازم زبند تن، رهاساز
نمی سازم به ناز تن خریدن

نگاهم کن نگاهم کن
پناهم ده
صدایم کن صدایم کن
جوابم ده...
***
امروز تشنه ام
یاد تو می کنم
در سوز سینه ام
تا کی شود عطش
در من شود تمام
این آرزوی خام...
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009