آوای آزاد »  شاعران » سبحان معظمی گودرزی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

.قلم بیهده می رقصانم


با خود می گویم که چرا رفتی و من تنهایم
ساعتی خواهد افتاد که من می آیم
من در این عهد نمی بینم دوست
همه از بهر غم رفتن اوست
آشنایی هم اگر حال دل ما پرسد
هم از آن روست که از خلوت ما می ترسد
***
رفتی و حال زبی حالی ما بدحالی
خرم آن لحظه که بینیم تو هم خوشحالی
در این دنیا نه رحمی بود با یار
نه خوش گفتن نه دل بستن به دلدار
در این دنیا نه عشقی بود از ته جان
نه یادی از صفای دل نه جانان
***
کنون رفتی و من در دل چه دارم
چه ماندست از من غافل چه دارم
چگونه سردهم آواز هق هق
چگونه بازخوانم نغمه ای نو
چگونه دل به یاد تو ببندم
منی که جز به لبخندت نخندم

چگونه سرنهم بر بستر خواب
چگونه تن دهم بر شادمانی
چگونه از تو از یادت گریزم
که بی تو چون خزان برگ ریزم

چگونه خواب تو بینم که بی خواب
شده است از رفتنت شبهام بی تاب
***
چگونه سربگیرم زندگانی
همه کارم شد اندوه نهانی

چگونه پر کنم این خلوتم را
بزن بشکن فغان ساکتم را

بیا تا بشکنم رسم کنونی
برای من نمانده جز جنونی
بیا تا قصه نو سربگیریم
بیا تا باز باهم بمانیم
بیا تا شعر آزادی بخوانیم
بیا تا سردهیم آواز رهایی
بیا تا از شب تاریک امروز
پلی باشیم بر صبح فردا

بیا تا نغمه از خوبی بخوانیم
غم و حسرت از این دنیا برانیم
بیا تا...
***
تو می بینی که بی تو روشنی نیست
نه شعرم را نه روزم را نه شامم
تو می بینی که بی تو خسته هستم
دلم بشکست هم پابسته هستم
***
نمی آیی سراغم خوب می دانم
قلم بیهده می رقصانم
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009