آوای آزاد »  شاعران » سبحان معظمی گودرزی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

منظومه از رنج تنهایی

در درونم می دود موحش و پردرد، دود وهم آلوده و سرد پریشانی
می نگارد بر دلم انگار، زنگار غم را همچو مهری به پیشانی
با تو می گویم کنون زین رنج تنهایی
وز تو می نالم کنون بی هیچ پروایی
با تو هستم من، با تو ای سرمست
ای که دریادت زیاد من جدایی هست
با منت روزی خیال با وفایی بود
یا که در قلبت حریفی در خفایی بود؟
فاش می دیدم که با من آشنا بودی
در غروب بی کسی هایم چو ماه روشنا بودی
روبرویم گر به گرمی می زدی لبخند
یا ز زنجیر گلو گر می گشودی بند،
در پس پرده چه می دانم چه می دیدی؟
دانه دانه میوه های عشق از باغ که می چیدی؟
گرچه می گفتی ز دوری ها نداری تاب
یا که بر چشمت نمی بینی نشان خواب،
هر چه بود و هر چه می گفتی
خوب می دانم ساده می خفتی
روبرویم خنده های گرم و تاب آلود
در قفایم خاطرات سرد و خواب آلود
حرف هایم رازهای سربمهری بود
کز دلم زنگار غم ها را نمی فرسود
رازها را از چه رو فریاد کردی؟
آرزوهایم چرا برباد کردی؟
دست پیشت بود گیره پس نفتادن
کار هر روزت بر دلم پای بنهادن
می نشستی گر به سامانی کنار من
می تکاندی گر ز رویایم غبار تن،
در سرت سودا سود دیگر بود
نقد من در کیسه ات بی بار و بی بر بود
نغمه هایت دردهای جانگدازی بود
عاقبت سنگدل این چه سازی بود؟
نقشه های شوم خود را خوب می راندی
از جدایییا شب رفت قصه های خوب می خواندی
ضرب می کردی گر به قلبم سکه ای زنگین
می ربودی هستیم را از پی تضمین
تو را مونسی باوفا می پنداشتم
در زمینی خشک و بایر بار می کاشتم
گر ز بی مهریت لب می دوختم
در خیالم بیستون می کوفتم
ترک عشق لیلیَم چاره اندیشید دوست
جان مجنون را چه چاره جز لَوَندی های اوست؟
در فراقش جز فغان از من نماند
قاصدی حتی پیامی از برای من نخواند
سینه سوز و کهنه بود این ناله ام
در جوانی راوی این ماتم صدساله ام
حال من ای نازنین آزاده بر خود پند گیر
تا نگشتی بی گنه در بند این رندان اسیر
دل سپردن گرچه نیکو تُحفه ایست
بیدلان را دل سپردن چاره نیست
تحفه ای بس نازنین است این صفا
دل فریبان را چه دیدی جز جفا؟
کام دل را از جفاکاران مجو
سوز دل را پیش دل سوزان مگو
غم گساری گرچه سخت است و گران
تا به کی در بند این بی ماتمان؟
لحظه ای شاد و همیشه در تکاپوی فرار
یکه ماندن به ز بودن بی قرار
آشنایکدم برون از جلد پاک
خود ببین و قد بکش تا نیفتادی به خاک
جایگاه تو سپهر ابرهاست
مرغ دل در لانه بی صبرهاست
بند دل برگیر، مرغ دل پرواز ده
جان خَستَت را توانی باز ده
غم مخور ای رهسپار آخرین
نغمه گو باش و نوایی آفرین
نغمه ها از سوز دل آسوده کن
ساز دل را با خوشی پالوده کن
وقت تنگ است و دل آخر تنگ تر
سینه می خواهم خوش آهنگ تر
لحظه ها را مجال پرحرفی این درد نیست
چون بگفتی مرد، رویت زرد نیست
صفحه فرسایی شده سرگرمی هرروزه ات
سوته دل جان را بنوشان از شراب کوزه ات
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009