سیاوش کسرائی


 در تماشاگه پاییز

برگ ریزان همه خوبی هاست
 می بریم از هم پیوند قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته برگی شده ایم
در کف باد هوا چرخنده
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروری نیست
 وز گل یخ حتی
 اثری در بغل سنگی نیست
این همه بی برگی ؟
این همه عریانی ؟
چه کسی باور داشت
 دل غافل اینک
 تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
 در تماشا گه پاییز که می ریزد برگ
 

 

بالای صفحه | زندگی نامه