در کوه پایه
اینجا - در کوه پایه - جفت می شوند
آفریدگان بیهوده در بستر انتظاری بیهوده تر
و زمین ق ط ر ه ق ط ر ه
پر می شود از چشم به راهی غوغاییان
نه
زهدان کوه
باردار رسالتی نیست
نیست
محیط بان
بوته ی روشنایی را خفه می کند
با عصاره ی کربن
و ناقه
از هراس تفنگ های شکاری
در نطفه سنگ می شود
این جا در سینه ی هر مرد
فرهاد مسخی ست
و خواب شیرین کوه پایه
از انفجار های شبانه تکان می خورد
|