|
|
معمولی
حرف تو حرف من و حس تو حس من و درد تو درد من بود ای بی
احساس
ای نشسته چشم زیبایت پشت قاب مات وسواس
این من این زنده بگوری این مدتها از خود هجرت به نقطه ی دوری
خواب رفته ام خیلی وقت است لحافم از جنس سنگ صبوری
رختخوابم دشتی است رو به پاییز رفته قانع به سوز قبل پاییز
زیر سقفی از خاک از خواب از خاشاک از زیر پای انسان
زیر باران تنش رو شسته صورتش خیس است بین اشک ومقصد باران
من توانم این بود ... سوختن ... و تنها سوختن
تو مرا آرامش دادی یاد دادی معنی چشم امید به فردا دوختن
و من سوختم و چشم دو ختم و تنها سوختم و خود را به فردا دوختم
هیچ نیاموختن و هیچ خندیدم و هر مجلسی را هیچ رقصیدم و یه نفر باز دل
بست
یه نفر به موهایش قفل و دخیل می بست
یه نفر حسرت داشتن یک عاشق را در سر داشت
و من معمولی بودم .. کار می کردم ... معمولی می خندیدم ... معمولی می
رقصیدم
و معمول تر از هر وقت دگر
جمعه غروب منتظر دیدار تو کنار اتوبان
قدم بر می داشتم ...
یه نفر من را سوار کرد و به فردا برد
جاده داشت می سوخت !!!!
|