آوای آزاد »  شاعران » مصطفی موسوی »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

برق نیست!

برق منطقه ی ما رفته!
آسمان تاریک است
شیره ی جان مرا
روی تنم می بارد
بادی در این شب سرد
تا ابد درمان مرا می نالد
شیوه ی عشق آن نیست
که به شب دل بندیم
که به هم دل بندیم
باید کوله بارمان را با هم بربندیم
شیوه ی عشق بازی امثال من انتظار پوچی ست
رخت هایتان را بکنید
نه که پنداری مسافر هستیم
نه!
باد تند است
و هوا طوفا نیست
لباس ها با این باران
هیچ وقت خشک نخواهد شدو
فردارختی نیست که با آن به سر کار رویم
آنجا ...
کوه به زمین می خندید
من از همه تان بزرگتر هستم
باد می گفت در عوض من تند تر هستم و
ابر می گفت من بالاتر هستم
من هم می گفتم
من هستم!
پس من هم
حق حیات دارم
باران بر تن شیشه ی من هم می بارد
گرچه برق منطقه ی ما رفته
گرچه من خاموشم
گرد سوز در اتاق پدر روشن بود
روشنایی در پذیرایی و
شمعم دیگر داشت تمام می شد
باید منتظر تاریکی مطلق بود
باید دلواپس جنازه کلمات افتاده روی هم بود
اگر روشن بشود آنوقت نخواهم فهمید که چی نوشته ام!
اگر برق بیاید همه می فهمند
کلمات می گندند
مهتاب در اشعارم بی کار است
خورشید چشم چران را از روزم بیرون کردم
مه قیر اندودی از تن اشعارم کودک درد می زاید
گرمی شمع اخطار به دستم می داد: خود سوزی!
قلمم کمرش خم شده بود می گفت
پوچ و خالی شده ام!
چیزی ندارم که به اعتبار آن
کاغذی به من تن بدهد
دلم برای قلمم می سوخت
پس کاغذها همه را مچاله کردم
و بیرون پرت کردم
عزیزانم را که نوشته بودم
باد با خودش برای همیشه برد
باد ها عاشق برگ ها هستند
برگ ها هم عاشق باد سواری هستند
بگذار خوش باشند
شمع شعله اش خم شده است
چه خوب که یکی بود که از باد بیزار بود
اما نه !بیچاره خاموش شد
دیگه شمع سینه ی هیچ کسی در خاموشی من سوزان نیست
گرد سوز چشم هیچ کسی معنی احسان نیست
دیدن روشنی چلچراغ سر کوچه دیگه آسان نیست
حوصله مون سر رفته ار سر شب برقا نیست
کاش برق می آمد
کاش زود تر می آمد

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009