آوای آزاد »  شاعران » محمد جاوید »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سرای سالمندان

دلم گرفته مرا هیچ غمگساری نیست
برای این دل تنها دگر بهاری نیست
به باغ عاطفه پرورده ام هزاران گل
ولی چه سود که یک گل به شا خساری نیست
مرا سرای فراموشیان مکان دادند
دراین عزاکده دیگر امیدواری نیست
ز شیره تن خود پروریدم آنها را
دگر کنون به تنم راحت و قراری نیست
چو با ل وپر بگشودند از برم رفتند
دگر به لانه من بلبل و قناری نیست
چه روز و شب که به او آب و دانه میدادم
زسوی او به برم هیچ دست یاری نیست
چو معترض شدم از آوردنم به این وادی
بگفته اند دگر با تو هیچ کاری نیست
ز دل به پهنه دریا سرشک غم بارم
دگر زشدت اندوه نای زاری نیست
نشسته ام چو اسیران به کنج این وادی
برای من بجز از مرگ راه کاری نیست
اگرچه جور و جفا بر من حزین کردند
سر جوی بدلم کین و فتنه جاری نیست
دگرز درگه یزدان زنده و‹‹جاوید››
برایشان بجز از بخشش انتظاری نیست

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009