آوای آزاد »  شاعران » محمد جاوید »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سخنی با جام

دوش در میکده با جام سخنها گفتم
از جفاکاری ایّام سخنها گفتم
گفتمش دلزده از گردش ایّامم من
خسته و غمزده وسر به گریبانم من
شکوه دارم ز جفاکاری یاران دغل
غم بی مهری اشان بر دل من همچو دمل
گوش کن جام برایت سَر دل باز کنم
قصّه ها از دل پر درد خود آغاز کنم
بتو گویم که چه سان بردل من نیش زدند
بارها زخم زبان ازکم و از بیش زدند
ظاهرآعرض ارادت بنمودند ولی
درخفا ظلم روا داشته و تیره دلی
من که چون سنگ صبوری برِ آنان بودم
راه این میکده اینک به چه رو پیمودم
آمدم بار دگربا تو کنم راز و نیاز
تاشوی آگه ازاین قصه پر سوز و گداز
جام می! سنگ صبورمن و همرازم باش
درجفاکاری ایّام هوادارم باش
سر کشم جرعه ای از خون دلت ای ساغر
تاکنی قصّه پر غصّه ی من را باور
شاید این باده برد غصّه ایّام ز یاد
یا سپارد غم وصد درد مرا بر دل باد
ساغر اینک توتسّلی دل ریشم باش
لحظه ای چند بمان ، پیشم باش
جام در جام زنم پی در پی
تاکه شاید بشود این غم طی
می سپارم غم خود را بدل باده و جام
می پرد بار دگرجغد غمم از لب بام
دل «جاوید» شود باردگر پر غوغا
می کند غصّه خود با می ساغر سودا
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009