آوای آزاد »  شاعران » محمد جاوید »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

ماجرای من و منشی

روزی ازدل درد آزرده شدم
لاجرم سوی مطب برده شدم
همچو حمام زنان بود آن مطب
بدترین جا و مکان بود آن مطب
سکرتر فریاد، بیماران خموش
درد آمد از شلوغی هر دو گوش
با سلامی رفتمی نزدیکتر
تا دهد وقت ویزیتی زودتر
گفت اسمت ؟ گفتمش بیچاره ام
گفت شغلت؟ گفتمش بیکاره ام
گفت دردت را بگو؟ گفتم دِلَم
تومگر چه خورده ای؟ گفتم کِلم
گفت همسر ؟ گفتمش شرمنده ام
من به خرج خویش هم درمانده ام
گفت سنّت ؟ گفتمش بیست و چهار
گفت قَدّت رابگو ؟ گفتم چنار
گفت وزنت؟ در سی و سه مانده ام
از سوادت؟ تا دوازده خوانده ام
بعد چندی پرسش و گفت و شنود
بعد آگاهی زهر بود و نبود
سکرتر گفتا که امشب وقت نیست
چونکه بیماران گذشته از دویست
وقت تو یکماه دیگر شنبه شب
ساعت هجده قرارت در مطب
گفتمش تا آن زمان گردم تلف
شاید این باشد تورا قصد و هدف
گفت وقت دیگری موجود نیست
گوییا در کله ات جز کود نیست
خیره گردیدم از این گفتار زن
مات وحیران مانده از کردار زن
او که وقتش پُر ،مطب لبریزبود
اینهمه پرسش زمن کردن چه سود
گوییا منشی زمن بیمارتر
دردهای او زِمن بسیار تر
گفتمش منشی سزایت با خدا
تو مریضی و شفایت با خدا
گفت« جاوید» این چنین ظنزی بلند
تا نیاندازد تو را منشی به بند
گر که از درد و مرض آزرده ای
تا بگیری وقت دکتر مرده ای

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009