منوچهر آتشی


صبح اردوگاه

چه قشقرقی
سپیده بر نیامده
 رویای گنجشکان را آشفته است
بی خیال خفتگان اردوگاه
 آنها
 زنجیرهای برنجی آوازشان را
از شاخه ای به شاخه دیگر می بافند
 و منقار به منقار ولوله می کنند
 درختان سدر و گز
این بستر همیشه سر سبز خواب شبانه گنجشکان
طلسم شده اند در فضا
و بر درون پر غوغای خود
 نیم زلفی خمانده اند
اردوگاه اما
بی خیال زنجیر بافی بی قرار گنجشکان
غلتی می زند و پتو بر سر می کشد
شاعر
 نگران سپیده دم
 رو به شمال کائنات زمزمه می کند


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه