منوچهر آتشی


مثل شبی دراز

 با هر چه روزگار به من داد
 با هر چه روزگار گرفت از من
 مثل شبی دراز
 در شط پک زمزمه خویش می روم
 با من ستاره ها
نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند
 و مثل ماهیان طلایی شهاب ها
در برکههای سکت چشمم
سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند
همراه با تپیدن قلبم پرنده ها
 از بوته های شب زده پرواز می کنند
گل اسب های وحشی گندمزار
از مرگ عارفانه یک هدهد غریب
با آه دردنکی لب باز می کنند
با هر چه روزگار به من داد هیچ و هیچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با کولبار یک شب بی یاد و خاطره
 با کولبار یک شب پر سنگ اختران
تنها میان جاده نمنک می روم
مثل شبی دراز
 مثل شبی که گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوی میش ها
تا سنگلاخ مشرق بی بک می روم


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه