منوچهر آتشی


ای خفته ! ای بیدار

ای دوست
 ای همسفر
 که مادیان سفید رویا را
 به سوی صخره های مشتعل مشرق
سوی سپیده سحری می رانی
 من
 یابوی پیر و اخته بیداری را
 در زیر ران گرفته ام ای دوست
 با کولبار سنگین از کابوس ها و خورجین های بذر
ای همسفر
 لختی دهانه را
 در فک راهوارت بنواز
و آرامتر بتاز
 ای همسفر
تا هر کجای مرتع سبز فکر
تا هر کجای بیشه مهتابی خیال
تا هر کجای شط تماشا
که شادمانه می گذری می روی
لختی درنگ کن
و صخره های سکن پایاب را
 به من نشان بده
 ای یار
ای مادیان سوار سبکتاز
در این خلنگ زار هلک آور
تنها مرا میان بیابان مگذار


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه