آوای آزاد »  شاعران » حسین منزوی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزل 99

نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام ای زن
 غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من
 تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم
 که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن
من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما
 قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن
 تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی
 که اکنون گشته در آوازهای تو طنین افکن
 نیستان های یک آواز در صد ها و صدها نی
 نیستان های یک جان در هزاران و هزاران تن
 غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو
 چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن
 به خوابت دیده ام ز آن پیش کاین بیداری مشئوم
در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن
 همین تنها تو را از سبز و سرخ مسکن مألوف
به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن
 گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم
 که از باغ نخستین از وطن سخت است دل کندن
 ولی کندم دل و چون تو ز مهر خاکش کندم
 چه مهری! ز آسمانش کندن و در خاکش افکندن
 دل کندم ز مهر خاک و افسون های رنگینش
فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن
زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر که از هر جا به سوی
 غربت خود می کشد دامن
 زنی که غم سبد های بهانه می برد پیشش
که پنهانی برایش پر کند از گریه و شیون
 زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته
 زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن
زنی کز عشق می میرد ولی با حجب می گوید
 نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینک من

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009