آوای آزاد »  شاعران » حسین منزوی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزل 97

 ای دوست عشق را مشکن حیف از اوست ، دوست
 این شیشه را به سنگ مزن عمر من در اوست
 بار نخست نیست که با بار شیشه عشق
 از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟
تاری ز طره دادی امانت مرا شبی
 یعنی طناب دار تو زین رشته های موست
 یک گام دور گشتی و نزدیک تر شدی
 عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست
 سرگشته چون من و تو در ایا و کاشکی
 صد پی خجسته گمشده ی این هزار توست
 ماهی شدن به هیچ نیرزد نهنگ باش
بگریز از این حقارت آرامشی که جوست
با گردباد باش که تا آسمان روی
 بالا پسند نیست نسیمی که هر زه پوست
 مرداب و صلح کاذب او ،غیر مرگ نیست
 خیزاب زندگی است همه گرچه تندخوست
 با دیرو دوری از سفرش دل نمی کند
 مرغی که آستانه ی سیمرغش آرزوست
 تا همدم کسی نشود دم نمی زند
 نی ، کش هزار زمزمه پرداز در گلوست
غزل 98
این بار هم نشد که ببرم کمند را
 و ز پای عشق بگسلم این قید و بند را
 این بار هم نشد که به آتش در افکنم
 با شعله ای ز چشم تو هر چون و چند را
این بار هم نشد که کنم خاک راه عشق
 در مفدم تو ،‌منطق اندیشمند را
 این بار هم نشد که ز کنج دهان تو
 یغما کنم به بوسه ای آن نوشخند را
 تا کی زنم دوباره به گرداب دیگری
 در چشم های تو دل مشکل پسند را ؟
 پروایم از گزند تعلق مده که من
 همواره دوست داشته ام این گزند را
 من با تو از بلندی و پستی گذشته ام
کوتاه گیر قصه ی پست و باند را

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009