آوای آزاد »  شاعران » حسین منزوی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزل 40

از زیستن بی تو مگو زیستن این نیست
 ورهست به زعم تو به تعبیر من این نیست
 از بویش اگر چشم دلم را نگشاید
 یکباره کفن باد به تن پیرهن این نیست
یک چشم به گردابت و یک چشم به ساحل
 گیرم که دل اینست به دریا زدن این نیست
 تو یک تن و من یک تن از این رابطه چیزی
 عشق است ولی قصه ی یک جان دو تن این نیست
 عطری است در این سفره ی نگشوده هم اما
 حون دل آهوی ختا و ختن این نیست
 سخت است که بر کوه زند تیشه هم اما
 بر سر نزند تیشه اگر کوهکن این نیست
 یک پرتو از آن تافته در چشم تو اما
 خورشید من - آن یکتنه صد شب شکن - این نیست
زن اسوه ی عشق است و خطر پیشه چنان ویس
لیلای هراسنده ! نه ، تمثیل زن این نیست


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009