آوای آزاد »  شاعران » حسین منزوی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزل 38

تقدیر تقویم خود را تماما به خون میکشید
 وقتی که رستم تهیگاه سهراب را می درید
 بی شک نمی کاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتی اگر نوشدارو به هنگام خود می رسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش
وقتی که رستم در ایینه ی چشم فرزند خود را ندید
 ایینه ی آتشینی که گر زال در آن پری می فکند
شاید که یک قاف سیمرغ از آفاق آن می پرید
 ایینه ای که اگر اشک و خون می ستردی از آن بی گمان
 چون مرگ از عشق هم نقشی آنجا می آمد پدید
 نقشی از آغاز یک عشق - آمیزه ی اشک و خون ناتمام
 یک طرح و پیرنگ از روی و موی مه آلود گرد آفرید
 سهراب آنروز نه بلکه زان پیش تر کشته شد
 آندم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
 و شاید آن شب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گل های دوشیزگی چید و با او به چربش چمید
 آری بسی پیش تر از سرشتی که سهراب بود
 خون وی از دشنه ی سرنوشتش فرو می چکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غم انگیز را
 در مهر سهراب با خود نمی دید و در مهره دید ؟
 ورنه به جای تنش های قهر و تپش های خشم
 باید که از قلب خود ضربه ی آشتی می شنید
 با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
 وقتی که تقدیر قربانی خویش را برگزید


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009