هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)


دیوار

پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
 دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
 که منش دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شیرین
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوش دل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
 و چه خوشبختی پک
 در نگاه من و او می خندید
 وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او
 اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
 اینک این کوه بلند

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه