آوای آزاد »  شاعران » هوشنگ ابتهاج »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

آنا

صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار
 می گشاید مژه و می شکند مستی خواب
 آسمان تافته در برکه و زین تابش گرم
 آتش انگیخته در سینه افسرده آب
 آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو
آتشین نیزه برآورده سر از سینه کوه
صبح می اید ازین آتش جوشنده به تاب
 باغ می گیرد ازین شعله گل گونه شکوه
 آه دیری ست که من مانده ام از خواب به دور
مانده در بستر و دل بسته به اندیشه خویش
مانده در بسترم و هر نفس از تیشه فکر
 می زنم بر سر خود تا بکنم ریشه خویش
 چیست اندیشه من ؟ عشق خیالی آشوبی
که به بازویم گرفته ست به بیداری و خواب
 می نماید به من شیفته دل رخ به فریب
می رباید ز تن خسته من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو هست خیالی که ز دور
 چهر برتافته در اینه خاطر من
همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ
دور از دست تمنای من و در بر من
می کنم جامه به تن می دوم از خانه برون
می روم در پی او با دل دیوانه خویش
پی آن گم شده می گردم و می ایم باز
 خسته و کوفته از گردش روزانه خویش
خواب می اید و در چشم نمی یابد راه
یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال
 نشنوم ناله خود را دگر از مستی درد
آه گوشم شده کر یا که زبانم شده لال
 چشم ها دوخته بر بستر من سحرآمیز
خواب بر سقف نشسته ست چو جادوی سیاه
 آه از خویش تهی می شوم آرام آرام
می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه
 بانگ برمی زنم از شوق که : آنا آنا
ناگهان می پرم از خواب گشاده آغوش
 می شود باز دو دست من و می افتد سست
 هیچ کس نیست به جز شب که سیاه است و خموش


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009