آوای آزاد »  شاعران » هومن ربیعی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجره

پنجره ام رو به خیابان گوش می دهد :

- خشیدنِ جاروهای شهرداری
- شلوغی صف های شیر
- ویراژهای بی مقصد
- بلندگوی سرماخورده ی وانت های ولگرد...

پنجره ام به خیابان نگاه می کند:

پیرزنی در خیالِ سفره ی ظهر ، استخاره می کند تا غروب
و در جوابِ ماشینِ حساب ،
بدهکار می ماند پدری که پاکت های بزرگی نمی آورد...

لابد صدای سکه های زرد را شنیده اند-
آدمهایی که مشتریِ دائم دکه ها هستند
لابد صدای زنگ مدرسه های مؤنث را شنیده اند-
مردان میانسالی که در مواضعِ با منظره اتراق کرده اند
و لابد به خاطر آرمان هایشان به پا خواسته اند-
این دو نفر که بر سر جای پارک دوئل می کنند...


می بینی؟
من می ترسم
اما
حواس پنجره ام
همیشه به خیابان است.








  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009