آوای آزاد »  شاعران » حسام اولاد دمشقیه »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها مانده ام

در این سکوت پر غمم در آتشم خدای من
شکایتی نمی کنم، بشنو ولی صدای من
هزار و یک ترانه را نوشته ام به دفترم
از آن زمان نوشته ام که خوانده ای دعای من

بیا ببین چه ها نوشت دل جفای روزگار
کاش همین نوشته ها می شد همیشه ماندگار
تویی که با دل حسام همیشه آشنا بدی
کاری بکن که تا خزان گردد دلم رستگار

راضی بکن روح مرا بر تکّه ای نان و پنیر
خواهم از این دنیای تار گردد دلم سیر سیر
نوری ندیدم در بلاد، شرّ شیاطین می رسد
آزرده خاطر گشتم و روح و روان هم گشته پیر

همچون گلی پژمرده ام، دستی به سویت آورم
در کار دنیا مانده ام، اندوه و غم شد پیکرم
روزی نشد آسودگی، گردد مرا از جان و دل
بستان ز جان روح مرا، یا می بریز در ساغرم

خواهم به سویت آمدن، لیکن اجازتی نیست
بر خوان من خرما بیار، ما را حلاوتی نیست
در مانده ام یا ربّنا، معشوقه ای حاصل نشد
تنهای تنها مانده ام، لیکن عنایتی نیست !

 

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009