آوای آزاد »  شاعران » حسن میرزایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

نازنین خدا بزرگه

می دونم دلت گرفته ؛ من برات سنگه صبورم
چی شده تنها نشستی ؛ مثل تو از همه دورم

واسه من زندگی سرده ؛ نکنه تو هم غریبی
کاش می شد اشکهات و پاک کرد؛بمیرم تو هم بریدی؟

چه تبسم قشنگی ؛ وقتی به غمها بخندی
اخه ارزشی نداره ؛ دل به این دنیا ببندی

نازنین دنیا همینه ؛ اون که خوب بود بدترینه
نکنه تنهات گذاشته ؛ اخره عشقها همینه

این روزا عشقها خیاله ؛ حتی فکرشم محاله
عشق پاک پیدا نمی شه ؛ باشه هم رو به زواله

می دونی چقدر عزیزه ؛ قطره سپید شبنم
مثل اون اشکهای نازت ؛ رو تن گلهای مریم

نازنین خدا بزرگه ؛ غم و از خودت جدا کن
ما که تنها نمی مونیم ؛ افرین اخمات و وا کن

بهار امسال
امسال سال غریبی بود غریب تر از گذشته ها
رو سفره عیدی فقط غباری بود از غصه ها

بهار فقط اسمش و داشت مثل یه قاب کاغذی
روزاش پر از دلتنگی و شبهاهش به رنگ کهنگی

انگاری خورشیدی نبود واسه طلوع زندگی
یه جاده بود رو به سراب اخرشم اوارگی

زمین تو اوج تشنگی بارون می خواست خیلی زیاد
همش می گفت تموم می شه همین روزاست بارون بیاد

قناری هم توی قفس صداش و از یاد برده بود
چراغهای خیابونها شعلشون و باد برده بود

حتی دیگه هیزم شکن چوبی نداشت که بشکنه
تو جنگل زندگیمون امروز دلها رو می شکنه

اخرشم نفهمیدیم روزا چه زود حروم شده
جوهر خودنویس من مثل بهار تموم شده

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009