آوای آزاد »  شاعران » حسن میرزایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

عزیزم سلام یه چیزی ؛ چرا قلبم و شکستی

منی که عشق تو بودم ؛ حالا عاشق کی هستی؟

نمی گم دلت گرفته ؛ می دونم که تنها نیستی
همدمت بودم یه روزی ؛ حالا با دیگری نشستی!!

نکنه عاشقش نباشی ؛ اون که امروز تو باهاشی
بگو که دلم باهاته ؛ هر جای دنیا که باشی

تو که احساسی نداری ؛ میدونی دلم چه تنگه؟
کاش منم مثل تو بودم ؛ قلبی که از جنس سنگه

می دونی این شعر من نیست ؛ حرف یه دل شکستست
کسی که تموم حرفاش ؛ توی ابهام گذشتست

راستی مرگم و ندیدی ؟ من که چشمام نمی بینه
اخه از روزی که رفتی ؛ ارزوی من همینه

من که اسراری ندارم ؛ خوشحالم یکی باهاته
اخه همدمم تا امروز ؛ یه دونه شاخه نباته

ببینم عکسام و داری ؟ اونی که توی غروبه؟
یادمه وقتی که دیدیش ؛ گفتی وای این یکی خوبه

مثل اینکه می دونستی ؛ عشقمون رو به غروبه
رفتی و غروب تموم شد ؛ حالا چشمام بی فروغه

راستی شعرام و می خونی ؟ یا که وقتش و نداری؟
یادمه بهم می گفتی ؛ واسه من شعری نداری؟

بیا قابلی نداره ؛ اخرین هدیه یاره
من و باید تو ببخشی ؛ این یکی اسمی نداره

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009