آوای آزاد »  شاعران » حسن میرزایی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادش به خیر

یادش به خیر اون قدیمها زمون بچگی ما
بازی می کردیم تو گلها غصه میشد جدا زما
مادربزرگ مهربون مونسمون.همدم مون
میون باغچه وگلها قصه می گفت برایمون

حالا دیگه تو این روزها دلها شده همه سیاه
گل وفا تو قلب ما با کینه ها شده فنا
تموم شد اب برکه ها گلهل به شکل سخره ها
پرنده ها تو اسمون دونه دونه از هم جدا
حتی همون یه پنجره با صدهزارتا منظره
مثل دلها شکسته شد تو ذهن ما شد خاطره
خونه ما خرابه شد مادربزرگ اواره شد
زمون شادیها گذشت دلها پر از گلایه شد

از اون زمون بچگی روزها گذشت به سادگی
دیگه روز و حتی شبها برام نداره تازگی
حالا ببین چه پیر شدم از این زمونه چه سیر شدم
این روزگار مهربون با ما شده نامهربون
جون ما رو به لب رسوند با اون همه خط و نشون
یادش بخیر.یادش بخیر چه زود گذشت یادش بخیر
طلوع نور.غروب کور گذشته ها یادش بخیر
گذشته ها یادش بخیر
گذشته ها یادش بخیر
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009