آوای آزاد »  شاعران » اسماعیل خویی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

وبانگاه توخورشید می دمید

با(( آن بزرگ اوستادم ))


بزرگوارا !
اندوه درنگاه تو زیبا نیست .
بزرگوارا !
درنگاه تو
اندوه
سقوط شاهینی را می ماند
ازاوج ،
ازشکوه ،
وهیچ زیبا نیست .

بزرگوارا !
دراین شبانه ترین ،
که درسکون و سکوتش نور نیز باید کورباشد
پنداری ،
بسا ستاره تاریک
که ازنگاه تو تیغی برا تر از درخشش هر آذرخش
- هرشهاب –
وام گرفت ،
وتاخت ،
وذات خودرا با هرچه ظلمت است درانداخت ،
و ذات خودرا ،
روشنتر ازبرهنگی بامداد ،
درآن دقیقه که ظلمت ،
تمام سلطه ظلمت ،
دربرابر یک روشنا
سپر انداخت ،
شناخت .


بزرگوارا !
دراین کویر که روئیدن را تاواحه های قصه رمانده ست ،
بسا جوانه درباد
که از نگاه تو نخلی یال افشان شد ،
قوام گرفت ،
وچترپرشهدش را ،
چون رایتی توانا ،
برخاک های تلخ برافراشت ،
و شاخ ایثارش
درجنگلی که خواهد بود
( و شرم عریانی را
با آبهای گسترش
ازچهره کویر فرو خاهد شست )
هزار دانه دیگر کاشت .


بزرگوارا !
تو مثل روئیدن ،
تومثل جنگل
خواهی افزود ،
خواهی بود ،
گرفتم این که فروریخت ازبهار توبرگی ...


گرفتم این که فرو ریخت ازبهار تو برگی ،
بزرگوارا !
اندوه
درنگاه تو
- زنهار ! –
به شک ، به خسته شدن می ماند ،
و هیچ زیبا نیست .


بزرگوارا !
درآن نگاه ،
که مثل دانستن روشن بود ،
و چون توانستن مغرور ...
درآن نگاه ...


نبینم ،
آه ،
نبینم ...
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009